انجام وظیفه
 

   ... رفتم دم‎در، دیدم یکی ایستاده است، با کت و شلوارِ براق... خوش تیپ، دو سه نفر هم تو یک بنز شش در کنارش بودند... گفت این‎جا لنگر قیدارخان است؟ سر تکان‎دادم. گفتم شما... گفت نمی‎شناسی؟! نگاه کردم... اما به جا نیاوردم، یعنی باورم نشد... گفتم نه! از دور بری‎هاشان یک اسکناسِ هزارتومانی گرفت، خیلی پول بود... دست‎ش را پس زدم. به خیال‎م می‎خواهد چیزی بدهد به‏‎م که راه‎ش بدهم. بعد دیدم که نه، می‎گوید نگاه کن! گرفتم زیرِ نورِ چراغ و نگاه کردم به اسکناس... عکسِ روی اسکناس را دوباره نگاه کردم... دوباره به آقا نگاه کردم... این پوسته دوخته‎ها باور نمی‎کنند... خودم هم دیگر باور نمی‎کنم... خود اعلا‎حضرت بود... از کاخ نیاوران آمده بود... گفت: این همه صاحب منصبِ پدر سوخته توی تهران داریم که انگشت کردم تو عسل گذاشتم دهانشان، اما همه گاز گرفتند... الان تنها جایی که شاید به من پناه بدهند، همین‎جاست... دیدم قیدار دل خوشی از این پدر و پسر نداشت... ردش کردم... از همین جاده قدیم شمران رفتند بالا سمتِ کاخ.... فرداش خبر "شاه رفت"، تو روزنامه‎ها آمد! ...

قسمتی از رمان قیدار بود، راستش را بخواهید خیلی سخت گیر هستم در انتخاب اسم، فرزند دار نشده‎ام اما می‎دانم اگر خداوند فرزندی به ما داد، در انتخاب اسم عین درازگوش در گل می‎مانم، مدتها بود که به دنبال اسمی که به دلم بنشیند می‎گشتم تا روی وبلاگم بگذارم، هیچ اسمی به دلم نمی‎نشست، اسمی که هم کوتاه باشد، هم با مسمی، هم با پسوند آی آر جور در بیاید و بومی باشد و مال خودمان، اسم این وبلاگ در اصل «انجام وظیفه» است، اما طولانی است و نوشتن‎ش سخت و ...

یک هفته قبل از شروع نمایشگاه کتاب تهران، شنیدم که امیرخانی کتاب جدیدش را با عنوان قیدار به اتمام رسانده است و زیر چاپ است، تا اسم قیدار را شنیدم به دلم نشست، سریع به چند سایت خدمات دهنده وبلاگ مثل بلاگفا و میهن بلاگ رفتم که وبلاگی با این اسم ثبت کنم، اما دل غافل، ثبت شده بود، هیچ مطلبی هم نداشت‎ند در  وبلاگشان، هنوز هم خالی است، چند فحشی نثارشان کردم که خیلی نامردند، و بعد پشیمان شدم و گفتم آنها هم مثل من، به ذهنم رسید با پسوند آی آر ثبت‎ش کنم وصل‎ش کنم به همین انجام وظیفه چرا، چون «قیدار» همان «انجام وظیفه» است و «انجام وظیفه» همان «قیدار»...

از شانس ما برای ثبت آزاد بود، ثبت‎ش کردم و وصل‎ش کردم و...

رمان را هم خواندم، مجالی بود درباره‎اش برای دل خودم می‎نویسم...

راستی رسم ادب بود که از آقای امیرخانی رخصت می‎گرفتم برای این اسم، از آنجا که تکیه بر جای بزرگان ننگ است، دسترسی به آقای امیرخانی هم برای من سخت است

و نکته آخر این‎که آقای امیرخانی اگر این وبلاگ برازنده قیدار نیست، خوب ... چی بگم... یاحق.

1391/02/28

دوستان وبلاگی ام توجه کنند، زین پس با آدرس www.gheydar.ir می توانید به این وبلاگ بیایید.

 




طبقه بندی: چرندیات،
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 08:08 ق.ظ ] [ انجام وظیفه ] [ یادگاری شما ]
.: Weblog Themes By Mihan Skin :.

درباره وبلاگ

این روزها خسته ام، و به سوی ناکجا آباد در حرکت...
هر کس می بیندم، از چهره خسته ام می پرسد، از این چشم ها نترسید دیگر به دنبال کسی نمی گردد...
گاهی این چشم در آینه وقتی نگاه می کند، از من می پرسد این کیست... و سوالی مبهم برایم پیش می آید، این شخص که در آینه است، کیست...؟
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic